اولین تماس
تازه گوشیم رو قطع کرده بودم که زنگ خورد. جواب دادم.پسری در اون طرف خط بی مقدمه گفت اشتباه گرفتم ببخشید،و من جواب دادم اشکالی نداره خواهش میکنم،و قطع کردم،رفتم دنبال کارهام،یکی دو ساعت بعد پیغامی اومد،نوشته بود ببخشید که اشتباه گرفته بودم،نوشتم خواهش میکنم طوری نیست،دوباره پیغام داد چقدر شما مهربونی،گفتم خواهش میکنم،و رفت تا دیگه فردا که دوباره پیغامش اومد،یادم نیست چی بود ولی یک جمله محبت آمیز بود،دوباره پیغام داد من مشاور هستم اگر مشکلی داشتید میتونید با من مطرح کنید کمکتون میکنم،گفتم ممنون،پرسیدم فامیلتون چیه؟گفت بابای من مشاور هست،روانشناسه،نمیشناسد؟گفتم نمیدونم،گفت اون روانشناس هایی که میشناسی اسمشون رو بگو،چند تا رو گفتم،گفت اینا که پی اچ دی ندارن،بابای من پی اچ دی داره،بعد یه یه اسمی به ذهنم اومد،قبلا یه روانشناس استادم بود،اسمشو گفتم،گفت آره همینه،از این که پسر یه روانشناسی که استادم بود بهم اس ام اس داده بود احساس امنیت کردم،در حالیکه قبلش نگران بودم،اون روز گذشت،روزهای بعد با جملات قصاری که بعدا فهمیدم از اینترنت میگرفته برام میفرستاد،و من که نمیدونستم این جملات مال خودش نیست احساس خوبی بهم دست داده بود،احساس امنیت میکردم،بهم گفت مشکلاتم رو بهش بگم،من هم که مشکلات زیاد داشتم براش درد دل میکردم و فکر میکردم اون میتونه راهنماییم کنه تا مشکلاتمان حل بشه،یا از پدرش کمک بگیره،روز ها به همین منوال میگذشت،هر وقت پیغامی میداد فردای اون روز جواب براش مینوشتم و ازش تشکر میکردم،آخه من تا اون موقع برای کسی پیامک نداده بودم و بلد نبودم باید چه جوری با کلید ها کار کنم،خیلی تو نوشتن کند بودم برای همین جواب هر پیامکش رو فردای اون روز میدادم،براش جالب بود،بهم گفت پیامکت عین نامه میمونه چند روز طول میکشه تا برسه،بعد ها تلفن خونشون رو بهم داد تا بهش زنگ بزنم،البته نمیخواستم زنگ بزنم ولی برای این که در مورد مشکلم حرف بزنم تصمیم گرفتم که زنگ بزنم،آخه با پیامک کار کردن برام خیلی سخت بود،زنگ زدم یه روز جمعه که پدر و مادرش خونه نبودن،مدت زیادی حرف زدیم،و بعد اون هم برام درد دل کرد،در قسمت بعد بهتون خواهم گفت که بقیه ماجرا چی بود.خواهش میکنم حتما نظر بدید،میخوام در هر قدم رمان سریالی بهم بگید که اشکالات رمان من چیه تا درستش کنم و از نوشته من لذت ببرید،خواهش میکنم نظر بدید،ممنون،
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 8:40 توسط ماریا |
برچسب:
نویسنده: باربد محمدی