خرید بک لینک
هنوز چهلم پدر نشده بود که بهم زنگ زدن که موعد تحویل خونه رسیده، باید بقیه پولمو آماده کنم تا کلید رو بهم تحویل بدن،بقیه پول رو ریختم،روزی که قرار بود کلید رو بهم بدن زنگ زدم به شهاب،ازش خواستم بیاد تا برآی اولین بار که پا تو خونه میذارم اون هم باهام باشه،دلم میخواست اون اولین نفری باشه که پا تو خونه من میذاره،اومد،بهم تبریک گفت،کلید رو از نگهبانی گرفتیم و رفتیم تو خونه،شهاب همه جا رو سرک کشید و گفت خیلی خوبه،چقدر خوبه آدم خونه داشته باشه،منت کسی رو نکشه،یه کلیدش رو هم به من بده،گفتم باشه یه کلید از روش میسازم میدم به تو هر وقت خواستی راحت بیای و پشت در نمونی،گفت آره میام اینجا خلوت و خوبه درسامو میخونم،اون به همه جا سرک کشید،برای همه اتاقها برنامه ریخت،کجا چی بذاریم،تخت لازم داریم،مبل لازم داریم،خیلی بیشتر از من خوشحال بود،بعد دیگه طاقت نیاورد و بغلم کرد. و گفت خیلی خوشحالم،فرش جایی نبود،تو کمد دیواری یه تیکه موکت پهن بود،منو برد اون تو،من پریود بودم برای همین نتونست بهم نزدیک بشه،فقط خودشو بهم مالید و بعد ارضا شد،قرارمون رو که گذاشتیم از اون جا رفتیم،من هم رفتم دنبال کلید درست کردن برای شهاب،دفعه بعد که همدیگه رو دیدیم کلید رو بهش دادم،بهم گفته بود که خونه مبل لازم داره،یه جایی مبل ارزون هست و میتونه قسطی برام بخره،بهم گفت ماه به ماه قسطش رو بهش بدم تو پنج ماه تموم میشه،مبل رو خریده بود و برده بود تو آپارتمان،وقتی رفتم دیدم خیلی خوشم اومد،سلیقه خوبی داشت،بهم گفت داییم یه تخت کهنه داره میتونم ازش بخرم،گفتم آره خوبه این کارو بکن،بهش پول دادم تا تخت رو تهیه کنه،دفعه بعد تخت رو آورد،سر همش کرد و آماده اش کرد،تخت بدی نبود،تشک نداشت،گفت خودم میدم تو محلمون براش تشک بدوزن،پول تشک تخت رو بهش دادم،داده بود دوخته بودن و آورد انداخت رو تخت،وقتی تشک رو انداخت دستمو گرفت و خوابوندم رو تخت،چقدر خوب بود کنار هم بودیم،تو خونه خودم،بغلم کرد و غرق بوسه شدم،گفت

خوشحالم که تو هستی،همدیگه رو محکم بغل کردیم و از این که کنار هم بودیم خدا رو شکر کردیم،و برای اولین بار رو تخت از هم کام گرفتیم،و بعد تو بغل هم خوابمون برد،یه خواب شیرین،وقتی کنار شهاب بودم دیگه به هیچی فکر نمیکردم،به هیچکدوم از غم و غصه هام،اون با شادی که بهم میداد منو با خودش به آسمونا میبرد،از این دنیا رهام میکرد،با حرفای شیرینش دنیای دیگه ای بهم داده بود،با سرزندگییش،مهربونیش،شوق و علاقه زیادش، عشق به زندگی رو تو دلم زنده کرده بود،تصمیم گرفتم خونه رو براش کلی تمیز کنم،چند روزی افتادم به جون خونه و همه جا رو برق انداختم،تنهایی خونه رو کردم مثل دسته گل، تا شهابم وقتی میاد هز کنه و لذت ببره،تمیزی برای شهاب خیلی مهم بود و من هم نمیخواستم تو این مورد ازم نا امید بشه،.............

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۷ ساعت 9:50 توسط ماریا |

برچسب: نویسنده: باربد محمدی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:41

صفحه بندی