(قسمت شانزدهم)روزهای سخت
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:41
به شوهرم گفتم اگه تو زن میخوای خوب برو بگیر،ولی اون گفت نه تو باید برام پیدا کنی،هر روز این طرف و اون طرف به دنبال زن صیغه ای برای اون بودم تا این که تصمیم گرفتم از تو اینترنت و چت براش دنبال زن بگردم،به همه میگفتم که دنبال صیغه هستم، خیلی ها جواب ن
(قسمت هفدهم)آشنایی در اولین تماس
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:41
زنگ زدم،یه آقایی گوشی رو برداشت،سلام کردم و گفتم :شما در زمینه ازدواج موقت کار میکنید؟گفت نه خانم ما فقط ازدواج دایم کار میکنیم،عذر خواهی کردم و با حالت نا امیدی خداحافظی کردم و قطع کردم،انگار دنیا روی سرم خراب شده بود،انگار دیگه راهی برای نجاتم از د
(قسمت هجدهم)تکیه گاه
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:41
از همون لحظه که صداشو شنیدم به دلم نشست،وقتی فهمیدم که کی هست و چیکاره هست بهش اعتماد کردم و از این که جواب پیامی هاش رو میدادم ترسی به خودم راه نمیدادم،اگر هر کسی غیر اون بود اولین تماس آخرین تماس من بود و هرگز ادامه پیدا نمیکرد ولی اون موند چون احس
(قسمت نوزدهم)عاشقانه
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:41
اولین باری که کنار هم خوابیدیم برای هر دو مون لذت بخش بود نه این که دفعات بعد خوب نبود بلکه به معنی این که بیاد ماندنی ترین لحظات عمرمون بود،برای من که تجربه شو قبلا داشتم جور دیگه بود و برای اون که اولین تجربه اش بود جور دیگه لذت داشت،بیست دقیقه ای
شب احیا(قسمت بیستم)
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:41
شهاب :ماریا؟ماریا؟امشب میتونی بیای؟ با تعجب گفتم امشب!آخه چه جوری؟صبر کن ببینم اوضاع چه جوریه اگه شد میام،نیم ساعتی نشد که دوباره اس ام اس داد اگه میتونی بیای زود خبرم کن، به شوهرم گفتم میخوام برم احیا مسجد،اون هم گفت برو ولی باید بچه رو هم با خودت ب
قسمت بیست و یکم(جایی رو نداشت)
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:41
مدتی بود که همدیگه رو ندیده بودیم،جایی رو نداشت که بتونیم بریم اونجا،بهش گفتم شهاب؟بیا خونه ما،خونه ما خیلی راحتیم،شهاب گفت:نه فکرش هم منو میترسونه،خونه شما نمیشه،خیلی ناراحت شدم،مدتی بود ندیده بودمش،تو خیابون هم حاضر نبود همو ببینیم،دیگه داشتم کلافه
قسمت بیست و دوم(خرید خانه)
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:41
فکر کردم بهتره بجای این که دنبال خونه اجاره ای بگردم و کسی بهم خونه اجاره نده خودم یه خونه بخرم،تمام پولی رو که در عرض بیست سال کار کرده بودم برداشتم،تمام زحمت بیست ساله ام،هر چی طلا داشتم فروختم حتی اون هایی رو که دوسشون داشتم،برای خرید خونه میترسید
کوچ پدر
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:41
بهش گفتم بابا؟یه جایی وایسا یه کمی آب بخور،بابا گفت الان خوب میشم،خیلی نگران بابا بودم،رسیدیم آرایشگاه منو پیاده کرد و گفت میام دنبالت وقتی کارت تموم شد،گفت مریم امامزاده زیارت تا کارت تموم شد زنگم بزن،وقتی دوباره اومد دنبالم دیگه سرفه نمیکرد،حالش ب
آغوش شهاب آرامم کرد
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:41
پدر رفته بود،ولی نمیتونستم گریه کنم،مات مونده بودم،مامانم رو آروم میکردم،برای فامیل چایی میآوردم،ازشون میپرسیدم بابام چی شده،ولی کسی چیزی نمیگفت،چون چیزی نمیگفتن فکر میکردم شاید واقعیت نداشته باشه،نباید الکی گریه کنم،همه بغض هام رو نگه داشتم تا پیش ک
خانه جدید
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:41
هنوز چهلم پدر نشده بود که بهم زنگ زدن که موعد تحویل خونه رسیده، باید بقیه پولمو آماده کنم تا کلید رو بهم تحویل بدن،بقیه پول رو ریختم،روزی که قرار بود کلید رو بهم بدن زنگ زدم به شهاب،ازش خواستم بیاد تا برآی اولین بار که پا تو خونه میذارم اون هم باهام
من منتظر نظرات شما هستم
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 3:44
سلام،اگه نظر ندید نمیتونم ادامه بدم،خواهش میکنم یک نفر هم که شده نظر بده
اولین تماس
-
تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 15:56
اولین تماس تازه گوشیم رو قطع کرده بودم که زنگ خورد. جواب دادم.پسری در اون طرف خط بی مقدمه گفت اشتباه گرفتم ببخشید،و من جواب دادم اشکالی نداره خواهش میکنم
چرا به وبلاگم سر نزدید؟
-
تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 15:56
چرا به وبلاگم سر نزدید؟ لطفا به وبلاگم سر بزنید تا امید به ادامه اون پیدا کنم