خرید بک لینک
فکر کردم بهتره بجای این که دنبال خونه اجاره ای بگردم و کسی بهم خونه اجاره نده خودم یه خونه بخرم،تمام پولی رو که در عرض بیست سال کار کرده بودم برداشتم،تمام زحمت بیست ساله ام،هر چی طلا داشتم فروختم حتی اون هایی رو که دوسشون داشتم،برای خرید خونه میترسیدم سرم کلاه بره،چون میدیدن یه زن تنهام ممکن بود بخوان سو استفاده کنن برای همین از بابام خواستم کمک کنه و یه خونه برام پیدا کنه.مدتی بعد یه آپارتمان خوب پیدا کردیم تو جای خوب شهر،دو خوابه بود و بزرگ ،اجاره نشین توش بود،کمی از پول رو ندادم تا مستاجر بره و خونه رو تحویلم بدن،روزی که میخواستم آخرین قسمت پول رو بدم با بابا رفتیم محضر،مدتی نشستیم تا نوبتمون شد،سند وکالتی به اسمم خورد و باقی پول رو دادم ولی نمیدونم چرا خوشحال نبودم از این که خونه دارم،به صورت بابام نگاه میکردم و دلم براش تنگ میشد،آخه شوهرم نمیذاشت بابام اینا بیان خونمون،دلم شور میزد،بابا خوشحال بود،ولی من نه،اون موقع نمیدونستم چرا،بعد از محضر به بابام گفتم،بابا منو میبری آرایشگاه آخه عروسی دختر خواهر شوهرم هست و من باید برم اصلاح،بابام مثل همیشه مهربون گفت چرا نمیبرمت؟بله که میبرمت،و راهی شدیم،تو راه بابا یه دفعه سر سرفه افتاد،همیشه از این سرفه ها زیاد میکرد ولی این بار خیلی شدید بود و قطع نمیشد...........ادامه دارد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۷ ساعت 2:15 توسط ماریا |

برچسب: نویسنده: باربد محمدی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:41

صفحه بندی