به شوهرم گفتم اگه تو زن میخوای خوب برو بگیر،ولی اون گفت نه تو باید برام پیدا کنی،هر روز این طرف و اون طرف به دنبال زن صیغه ای برای اون بودم تا این که تصمیم گرفتم از تو اینترنت و چت براش دنبال زن بگردم،به همه میگفتم که دنبال صیغه هستم، خیلی ها جواب نمیدادن چون میدیدن برای شوهرم میخوام،یکی قبول کرد ولی وقتی قرار گذاشتم باهاش و رفتم تو خیابون دیدمش مرد از آب در اومد و معذرت خواهی کرد و گفت که فکر کرده دروغ میگم و میخواسته سر کارم بذاره،طرف وقتی منو دید حساب کار دستش اومد و با احترام عذر خواهی کرد و رفت،اینقدر اون روز گریه کردم که ببین به چه جایی رسیدم که بخاطر هوس های شوهرم و بخاطر حفظ زندگیم مجبور به التماس به دیگران شدم تا جایی که مضحکه دست مردم شدم،خیلی بهم سخت گذشت اونروز،یه بار دیگه تو چت دنبال یکی گشتم تا این که یه نفر جواب داد،چون میترسیدم مرد باشه شماره شو گرفتم تا مطمئن بشم زن هست،زنگ زدم و زن بود،از اون خانمهای خفن،من که زن بودم ازش میترسیدم از بس خلاف به نظر میومد، بهش گفتم باید شرایطشو بگه،و قرار شد دوباره خبرم کنه،چند روز بعد زنگ زد ،خیلی خوشحال شدم ولی بعد که حرف زدیم دوباره نا امید شدم،اون از من خواست که این کار رو نکنم،گفت کارت اشتباهه و بهتره زن برای شوهرت پیدا نکنی،اون گفت من حرفی ندارم و صیغه اش میشم ولی نصیحتت میکنم که این کار رو نکن،ولی من اصرار کردم،چون راه دیگه ای نداشتم،اون قبول کرد،شماره شوهرمو بهش دادم ولی هر چی منتظر شدم زنگ نزد که نزد،دیگه نا امید نا امید شدم،کارای شوهرم داشت دیوونه ام میکرد،به خودم میگفتم بهتره یه زن براش پیدا کنم بگیره تا بفهمه که خبری نیست و آسمون همه جا یکرنگه،اینجوری دست از سرم برمیداره،روزها میگذشت و من نتونسته بودم کسی رو پیدا کنم،تا که با پرس و جو جایی رو پیدا کردم که میتونستن برام یه خانم پیدا کنن برای صیغه،خرداد ماه بود و هوای گرم،از صبح دلشوره عجیبی گرفته بودم و بیخودی نگران بودم،تا ساعت ده صبح. کارهام رو انجام دادم و بعد کمی استراحت کردم،ولی ده دقیقه نشد که انگار یکی هلم میداد به طرف تلفنم،انگار یکی هی بهم میگفت زنگ بزن،زنگ بزن تا یکی پیدا بشه و راحت بشی،پریدم گوشی رو برداشتم و شماره اونجا رو گرفتم..........
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 14:59 توسط ماریا |
برچسب:
نویسنده: باربد محمدی
تاريخ: چهارشنبه
11 فروردين
1400 ساعت: 17:41