پدر رفته بود،ولی نمیتونستم گریه کنم،مات مونده بودم،مامانم رو آروم میکردم،برای فامیل چایی میآوردم،ازشون میپرسیدم بابام چی شده،ولی کسی چیزی نمیگفت،چون چیزی نمیگفتن فکر میکردم شاید واقعیت نداشته باشه،نباید الکی گریه کنم،همه بغض هام رو نگه داشتم تا پیش کسی خالی کنم که دوسش داشتم،تنها کس زندگیم،تو دستشویی آروم شماره شهاب رو گرفتم،گوشی رو که برداشت گفتم شهاب بابام،بابام رفت و بغضم ترکید،اشک میریختم و حرف میزدم،فقط اون بود که باهاش راحت بودم،خوب پیشش گریه کردم،بهش گفتم میخوام ببینمت،کاش الان اینجا بودی،گفت باشه میام همو ببینیم،قرار شد بریم خونه شریک داییش، شریک داییش به طبقه بالای مغازه داشت،راننده ماشین بزرگ بود و وقتهایی که تو شهر بود اونجا استراحت میکرد،وقتهای دیگه هم خالی بود،رفتم،وقتی دیدمش پریدم تو بغلش و دیگه گریه امونم رو برید،شاید نیم ساعتی فقط گریه میکردم،شهاب سرمو رو سینه اش گذاشته بود و اجازه داد هر چه قدر دلم میخواد گریه کنم،بعد که آروم تر شدم لبامو بوسید و گونه هامو نوازش کرد،وقتی چشمام تو چشماش گره شد شروع کرد به کندن لباسام،خودش هم لخت شد،غم از دست دادن بابام اینقدر سنگین بود که نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم،شهاب هر کار میکرد تسلیم بودم و هیچ حرفی نمیزدم،نوازشش آرومم میکرد،بوسه هاش مستم کرده بود،.........وقتی از خواب بیدار شدیم یه ساعتی گذشته بود،به همه گفته بودم میرم خونه یه سری وسایل ضروریمو بردارم،باید زود برمیگشتم،لباسامو پوشیدم و برگشتم خونه بابام،اگه شهاب رو ندیده بودم تحمل بار مرگ پدرم نابودم میکرد ولی زنده موندم وتحمل کردم،همین که آغوشش بود تا گریه هام خیسش کنه برام کافی بود،هیچ چیز دیگه ازش نخواسته بودم،برای هم آغوشی نرفته بودم،ولی پیش اومد،هر آنچه شهاب میخواست من تسلیم بودم،دیگه به خودم فکر نمیکردم،به این که من عزادارم،شاید اون باید این فکرو میکرد،احتمالا شهاب پیش خودش فکر میکرده شاید هم خوابگی بتونه آرومم کنه،برای مراسم بابام شهاب رو دعوت کردم مسجد،گفت میام،حتما میام،گفتم به بابات هم بگو،گفت باشه میگم، تو مسجد تمام حواسم به در بود تا شهاب ازش وارد بشه ولی خبری نشد که نشد،شهاب منو تو مرگ بابام تنها گذاشته بود،بعد گفت که نتونسته کاری براش پیش اومده،برای سر خاک هم دعوتش کردم،حتی آدرس خاک بابا رو بهش دادم ولی هر چی نگاه کردم بین مردم ندیدمش،احساس تنهایی شدیدی کردم و دلم خیلی شکست،ولی کلامی حرف بهش نزدم و گلایه ای نکردم،دوست داشتم خودش بفهمه که چقدر بهش احتیاج دارم،گفتن من سودی نداشت،ولی اون هرگز برای یک بار هم سر خاک بابام نرفت،و این دلمو خیلی شکست،
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر ۱۳۹۷ ساعت 2:3 توسط ماریا |
برچسب:
نویسنده: باربد محمدی
تاريخ: چهارشنبه
11 فروردين
1400 ساعت: 17:41