خرید بک لینک
زنگ زدم،یه آقایی گوشی رو برداشت،سلام کردم و گفتم :شما در زمینه ازدواج موقت کار میکنید؟گفت نه خانم ما فقط ازدواج دایم کار میکنیم،عذر خواهی کردم و با حالت نا امیدی خداحافظی کردم و قطع کردم،انگار دنیا روی سرم خراب شده بود،انگار دیگه راهی برای نجاتم از دست شوهرم نمونده بود،دیگه از زن پیدا کردن برای شوهرم نا امید شده بودم و تو ی شکی که از جواب اون طرف خط بهم دست داده بود مونده بودم و هنوز گیج و منگ بودم که بلافاصله بعد از قطع کردن من گوشیم زنگ خورد،شماره آشنا نبود،همیشه وقتی میدیدم شماره آشنا نیست جواب نمیدادم و به خودم میگفتم فوقش مثل همیشه یکی اشتباه گرفته و مجبورم بهش بگم اشتباه گرفتید و قطع کنم،ولش کن حوصله ندارم،ولی یه احساسی بهم گفت گوشی رو بردار،حتما از همون جایی هست که الان تماس گرفته بودی،شاید یه کسی رو دارن بهت معرفی کنن واسه زن شوهرت،با این فکرا و با این شوق و ذوق پریدم گوشی رو برداشتم،یه. آقایی گفت ببخشید اشتباه گرفتم،با نا امیدی گفتم خواهش میکنمو قطع کردم،دیگه خیلی دپرس شدم و خوابیدم و چشمامو بستم،یه پیامک اومد،حوصله نگاه کردن نداشتم،بعد یه مدت گوشیمو نگاه کردم،پیام اومده بود:بازم معذرت میخوام که اشتباه گرفته بودم،نوشتم اشکالی نداره،دوباره جواب داد چقدر شما مهربونی ،نوشتم خواهش میکنم،از اون روز یه فصل جدید تو زندگی من آغاز شد،کسی که اومد و زندگی من رو تغییر و تحول داد،کسی اومد وارد زندگیم شد و همه کس من شد،او بود،او آمد،او که آمد و هرگز از قلبم بیرون نرفت،نه من میدونستم که چه جوری شد که اومد تو زندگیم و نه اون میدونست که من چه جوری وارد زندگی اون شدم،بر حسب اتفاق زندگی ما دو نفر به هم گره خورد، فقط یه اتفاق که بعد ها فهمیدم چی بوده،البته فقط من به چگونگیش پی بردم و او هرگز نفهمید که اون اتفاق چی بود،و هرگز بینمون در مورد آشناییمون صحبتی نشد،
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 12:50 توسط ماریا |

برچسب: نویسنده: باربد محمدی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:41

صفحه بندی