نه و رفت،خونه رو خریده بودم ولی هنوز کلیدش دستم نبود،به شهاب خبر دادم که خونه رو خریدم،خوشحال شد،احتمالا بیشتر از من،ولی من هر کار میکردم احساس خوشحالی نمیکردم،فردای اون روز عروسی بود،از یک طرف میخواستم برم دیدن بابا تا احوالشو بپرسم ببینم بهتر شده یا نه از یه طرف باید میرفتم عروسی و مقدمات اون خیلی وقت میگرفت،بالاخره تصمیم گرفتم برم عروسی و فرداش برم دیدن بابام،با بی میلی خیلی زیاد رفتم عروسی،ولی دلم شورواشور بود و اصلا بهم خوش نگذشت،تو دلم مرتب به خواهر شوهرم فحش میدادم که مگه روز دیگه نبود که عروسی بذارن،ولی چه فایده،فردا شد،خواستم برم بابام رو ببینم ولی یادم اومد که دو ماه پیش نوبت دکتر گرفته بودم با هزار سختی،به نآچار رفتم مطب دندون پزشک،اونجا دندونم رو عصب کشی کرد،تا بی حسی داشت درد نداشتم ولی همین که بی حسی تموم شد درد شدیدی شروع شد،تا سه روز دندون درد شدیدی کشیدم،با چندین مسکن هم آروم نمیشدم،از این که نتونسته بودم برم دیدن بابام خیلی ناراحت بودم،زنگ زدم احوالشو بپرسم دیدم کسی گوشی رو برنمیداره،به موبایلش زنگ زدم کسی جواب نمیداد،دلم شور افتاد،به خواهرم زنگ زدم اون هم جواب نمیداد،گفتم باشه فردا زنگ میزنم،فردا زنگ زدم،باز کسی جواب نمیداد،دیگه واقعا نگران شدم،به داداشم زنگ زدم،گفت بابا بیمارستانه مگه نمیدونی،دلم هری ریخت،داداشم گفت تو ای سی یو هست،از این که منو بی خبر گذاشته بودن خیلی دلخور بودم،دندونم هم درد میکرد،ملاقات نداشت بابا،ولی بعد که آورده بودنش تو بخش،میشد برم ملاقات،به بابا زنگ زدم،از این که صداشو میشنیدم خیلی خوشحال بودم،بهم گفت بهتره،ولی به دکتر گفته بهتره بیشتر تو بیمارستان بمونه،احساس میکنه حالش هنوز نرمال نشده ولی دکتر گفته احتیاجی نیست و مرخصه،قرار بود لباساشو ببرن و مرخص بشه،بهش گفتم بابا دندونم یه کم آروم بشه میام ملاقاتت،گفته باشه بابا،و قطع کردم،شب خواب دیدم آپارتمانی که خریده بودم سقفش خراب شده و ریخته، به مامانم میگفتم مامان ببین سقف خونه من خراب شده هنوز که تازه خریدم،خونهه خوب نبوده،و تو خواب خیلی از این اتفاق ناراحت بودم،واز ناراحتی بیدار شدم،گذشت تا این که بعد از ظهر شد،تلفن شوهرم زنگ خورد،داییم بود،سابقه نداشت داییم زنگمون بزنه،بدنم مور مور شد و یخ کردم،دلم گواهی بد داد،وقتی شوهرم بهم گفت که باید بریم خونه مامانم دیگه همه چیز برام واضح شد،قفل شدم،ولی به خودم گفتم نه دروغه،الان میرم اونجا هیچی نشده،نه ماریا هیچی نشده،آماده شدم و رفتیم بی هیچ حرفی،وقتی رسیدیم همه لباس مشکی پوشیده بودن،بازم باورم نشد،رفتم تو،مامانم غش کرده بود ولی باز هم باورم نشد،همه گریه میکردن و بهم تسلیت میگفتن ولی باز هم باورم نمیشد،داییم گفتم ماریا گریه کن،ولی باز هم باورم نمیشد،آره،بابا رفته بود،برای همیشه.
برچسب:
نویسنده: باربد محمدی