اولین باری که کنار هم خوابیدیم برای هر دو مون لذت بخش بود نه این که دفعات بعد خوب نبود بلکه به معنی این که بیاد ماندنی ترین لحظات عمرمون بود،برای من که تجربه شو قبلا داشتم جور دیگه بود و برای اون که اولین تجربه اش بود جور دیگه لذت داشت،بیست دقیقه ای خوابمون برد،آفتاب رو تنمون میتابید و سرمای زمستون رو برامون گرم میکرد،بعد ها شهاب همیشه از اون لحظات تعریف میکرد و خیلی اون روز رو دوست داشت،وقتی بیدار شدیم باز مجبور بودیم که زود اونجا رو ترک کنیم،خونه شریک دایی شهاب یه سوئیت کوچیک بود بالای یه مغازه،جای زیاد امنی نبود و این شهاب رو خیلی میترسوند،وقتی اونجا رو ترک میکردم مدام به خودم میگفتم آیا قرار هست باز شهاب رو ببینم،یکی دو بار دیگه هم دیگه رو اونجا دیدیم،کنار هم میخوابیدیم و با هم حرف میزدیم،دلتنگی هامون رو تو گوش هم زمزمه میکردیم و آروم میگرفتیم،شهاب میگفت خوشحالم که با تو هستم،چقدر خوب که تو هستی،و من از این که او رو داشتم راضی بودم و فقط تنها چیزی که نگرانم میکرد این بود که احساس میکردم اگر رابطه ای نباشه او دیگه حاضر نخواهد بود وقتی برای من بذاره و منو ترک خواهد کرد و این رو من هیچ وقت دوست نداشتم،من حضور شهاب رو میخواستم حتی به ثانیه ای،ندیدنش واقعا برام سخت بود و فکرش هم آزارم میداد،به هر صورت برای این که راضی باشه و اذیت نشه هر بار که همدیگه رو میدیدیم از کنار هم بودنمون لذت میبردیم و تو آغوش هم به خواب میرفتیم و آروم میگرفتیم،دلم نمیخواست شهاب من حسرت یه رابطه رو بکشه و مدتها صبر کنه تا شاید ازدواج کنه و همسرش آرومش کنه،دلم نمیخواست درد بکشه،دلم نمیخواست آرامش رو تو آغوش یکی دیگه جستجو کنه،تو آغوش یکی که معلوم نبود باهاش چیکار کنه،یکی که قابل اعتماد نبود،شهاب اونقدر برام عزیز شده بود که مثل چشمام ازش مراقبت میکردم تا مبادا گیر آدم های ناتو بیفته و جوونیش حروم بشه،دلم خواست مواظبش باشم تا موقعی که ازدواج کنه،شهاب رو نباید از دست میدادم،او اولین دوست زندگیم بود و آخرینش،او همه زندگی من بود،باید بهش همه جوره خدمت میکردم،بدون هیچ چشم داشتی،باید براش جونم رو میدادم،برای کسی که اومده بود و زندگی رو برام تغییر داده بود.......
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد ۱۳۹۷ ساعت 1:31 توسط ماریا |
برچسب:
نویسنده: باربد محمدی
تاريخ: چهارشنبه
11 فروردين
1400 ساعت: 17:41