مدتی بود که همدیگه رو ندیده بودیم،جایی رو نداشت که بتونیم بریم اونجا،بهش گفتم شهاب؟بیا خونه ما،خونه ما خیلی راحتیم،شهاب گفت:نه فکرش هم منو میترسونه،خونه شما نمیشه،خیلی ناراحت شدم،مدتی بود ندیده بودمش،تو خیابون هم حاضر نبود همو ببینیم،دیگه داشتم کلافه میشدم،به شهاب از دوری گله و شکایت میکردم تا این که گفت بریم مغازه داییم،کلیدش رو از داییم میگیرم،رفتیم اونجا،از شهر کمی دور بود،بالای یه مغازه بود،جایی برای خوابیدن نداشت ،یه پتو که خیلی هم تمیز نبود کف حمومش پهن کرد و اونجا کنار هم خوابیدیم،آخه اونجا حموم هم داشت،برام جالب بود که اینقدر وارده که چیکار کنه،انگار تجربه زیادی داشت،اونروز هم از این که دیده بودمش خیلی خوشحال بودم،نه بخاطر این که کنارش خوابیده بودم،برای من چیز جدیدی نبود،شوهرم کامل من رو سیر میکرد و کمبودی از این بابت نداشتم،بر خلاف شهاب که فقط به همخوابگی فکر میکرد و کمبود هاش رو با من جبران میکرد،با اینحال من برای دیدن چشماش،برای بغل کردنش،برای بوییدنش حاضر بودم هر چی دارم در اختیارش بذارم تا ازم راضی باشه ،اون روز گذشت،دیگه واقعا دوری شهاب کلافه ام کرده بود،تا این که تصمیم گرفتم یه خونه ای رو اجاره کنم تا بتونیم بریم اونجا همدیگه رو ببینیم،صبح ها هر روز میرفتم بنگاه ها و خونه میدیدم،قیمت ها خیلی بالا بود،پول پیش اون رو نداشتم،اگه یه قیمت مناسب تر پیدا میشد تو یه منطقه خوب نبود ومن دوست نداشتم شهابم رو تو منطقه بد ببرم،ازم میپرسیدن چند نفرین؟و میگفتم یک نفر،همین که میفهمیدن یه زن تنهام بهم خونه نمیدادن،یا میپرسیدند شوهرت کجاست؟ازش جدا شدی؟و من نمیدونستم که چی بگم،بعضی ها قبول میکردن ولی راه ورودی خونه شون یه مسیر بود و من دوست نداشتم با مرد صاحبخونه تو یه راهرو برم و بیام،میخواستم راه خونه ام جدا باشه،آپارتمان هم بهم نمیدادن،چون یه زن تنها بودم،باید ضامن داشته باشم که کسی رو نداشتم،مدتها دنبال خونه بودم و نتونستم خونه مناسب پیدا کنم،خونه ترو تمیز و شیک میخواستم تو جای خوب با رهن کم،نشد که نشد،کم کم از اجاره خونه منصرف شدم،خیلی از خونه ها رو شهاب مخالفت میکرد و میگفت خوب نیست اونجا،دیگه منصرف شدم و نا امید روزها رو میگذروندم،تا این که.........
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۷ ساعت 16:58 توسط ماریا |
برچسب:
نویسنده: باربد محمدی
تاريخ: چهارشنبه
11 فروردين
1400 ساعت: 17:41